داد از شب يلدا...

بيزارم ازين شب، شب بي شوق و تمنا

داد از غم امروز، ز دلتنگي فردا

داد از شب يلدا

از خويش و  ز خويشان همه يكباره بريدند

كردند چو بيگانه غم دوست تماشا

داد از شب يلدا

بر چهره‌ي كس نيست نشان از گل لبخند

خشكيده و پ‍ژمرده به لب اين گل زيبا

داد از شب يلدا

دلگيرم از اين شب، زسياهيّ و تباهي

بگذار برآن نقطه پايان تو خدايا!

داد از شب يلدا...

ه.الف. سایه: ارغوان

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه!
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
 کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش، هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان، پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند؟
ارغوان، خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر، غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان، بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان، نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من

هوشنگ ابتهاج

تسلیت ایام سوگواری خورشید

 

 

آن دم که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گُل کرد خورشید!

تاسوعا و عاشورای حسینی بر عاشقان آن حضرت تسلیت باد ...

..::: جبران خليل جبران :::.. هفت جا نفس خود را حقیر دیدم

هفت جا نفس خود را حقیر دیدم

نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان، میپرید.

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشواري مختار شد و آساني را برگزید.

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند، خود را دلداری داد.

پنجم : آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

..::: جبران خلیل جبران :::..

یا حسین

یا حسین

خونی که از گلوی تو تراوید

همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد در رنگ.

اینک هرچیز:

یا سرخ است

یا حسینی نیست!

 

ایام سوگواری اباعبدالله بر سوگواران تعزیت باد.

سکوت ...

تو که با کلام خود،معجزه میکنی، بگو

 با دوچشمت میدونم شعبده میکنی، بگو

توکه رنج روزگارو کشیدی و میکشی

گوشای منتظرو خسته نمی کنی، بگو

به اشاره رمز میگی،به کنایه اگه راز

 به نگات قسم میدم هرچی که میدونی بگو!

راهمو تا نیمه رفتم، میون دو راهی ا م 

تو خودت راه نجات و اگه میشناسی بگو

میدونم  سکوت تو بلور نشکنه  ولی

اگه میشه واسه من سکوتو بشکنی، بگو

مخمل سبز صدات درپی گُر گرفتنه

به خداتشنۀ فریادتم " آزادی"، بگو!

الف – شین 

پنجشنبه 11  آبان 89

حافظ: تقدیر نبود ...

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ور نه هيچ از دل بي‌رحم تو تقصير نبود
.....
من ديوانه چو زلف تو رها مي‌کردم
هيچ لايق ترم از حلقه زنجير نبود
......
يا رب اين آينۀ حُسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوّت تاثير نبود
.....
سر ز حسرت به در ميکده‌ها برگردم
چون شناساي تو در صومعه يک پير نبود
.....
نازنين تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود
.....
تا مگر همچو صبا باز به کوي تو رسم
حاصلم دوش بجز نالۀ شبگير نبود
.....
آن کشيدم ز تو اي آتش هجران که چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود
.....
آيتي بود عذاب انده حافظ بي تو
که بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود

مگه نه؟...

مگه نه؟ ....

 من و تو قصه یک کهنه کتابیم، مگه نه؟

یه سؤالیم، یه سؤال بی جوابیم، مگه نه؟

یه روزی قصۀ پرغصه ما تموم میشه

آخرش نقطه پایان کتابیم، مگه نه؟

پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میآد

وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟

کی میگه ما با همیم؟ ما که باهم جفت غمیم

دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره؟

آسمون خشکه و ما تشنه آبیم، مگه نه؟

کار دنیا رو که چشمام دیده بود گفت به دلم:

ما دو تا پنجرۀ رو به سرابیم، مگه نه؟

اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم

آخر از بوسه خورشید کبابیم، مگه نه؟