شهیار قنبری:از یأس یاس بگویم...!

از يأس ياس بگويم

از يأس ياس، بي هراس بگويم

بر ياس هاي جانماز ترمه‌ي مادربزرگ

جاي تسمه هاي تو پيداست

كوكب برهنه مي شود از شب

كوكب سياه مي‌شود از تب

بر شانه هاي نازك ابريشم

اين ضربه هاي درازآهنگ

تنديس بوي‌ناك كج آيين است

آيين زائيدن در سردناي دل‌آشوبه‌هاي باغ

از يأس ياس، بي لباس بگويم

تا اتفاق باغ، از زخم شانه‌هاي تو آتشفشان شود

*****

عسل براي زخم باز تو زهر است

غزل به پاي تو دشنام است

از يأس ياس، بي هراس بگويم

بي هراس، با وسواس

از يأس ياس، بي لباس بگويم

بر پاي ياس‌هاي جانماز پاره‌ي مادربزرگ

جاي گريه‌هاي تو پيداست

يك قطره اشك، زير پاي سرباز

*****

صحنه از يأس ياس

سياه مي‌شود

يك دست

پيش مي‌آيد

روز مي‌شود...!

                                                                        شهيارقنبري

كتاب

گفته اند:

از كسي كه كتابخانه دارد و كتاب هاي زيادي مي خواند نترس

از كسي بترس كه يك كتاب دارد و آن را مقدس مي پندارد!

و شاعرانه ترین اتفاق می میرد ...

 

شبی که باد می وزد و شبچراغ می میرد

و شاعرانه ترین اتفاق می میرد

بیا و خوب نگاه کن: درست مثل من است

پرنده ای که در این کوچه باغ می میرد!


نقل از وبلاگ یکی از خوانندگان .ان شاء الله درست بخاطرم مانده باشد.

سعدي: غوغاي عشقبازان

ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني

دودم به سر بر آمد زين آتش نهاني

اي بر در سرايت غوغاي عشقبازان

همچون بر آب شيرين، آشوب كارواني

تو فارغي و عشقت بازيچه مي نمايد

تا خرمنت نسوزد احوال ما نداني

.:: سعدي ::.

راز

اشك رازي است

لبخند رازي است

عشق رازي است

.

.

.

اشك آن شب لبخند عشقم بود!

کیست ...؟!

این چه رؤیاست می پرورانم؟

یا خیالی است اندر روانم؟

بر کدامین هوس شعر می جوشد و

در هوای چه کس بیقرارم؟

کیست این هرنفس همدم من؟

با چه کس وقت دیدار دارم؟

کیست با جان من همنشین و

من ز وی دائما در فرارم؟

کیست کاندر فراق رخ او

روز و شب، روز و شب می شمارم؟

چیست معنای این سوگواری؟

کیست کز وی چنین داغدارم؟

برگ زردم به تقویم دوران

می روم تا بیاید بهارم!

الف-شین

در مسلخ عشق ...

 

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

لاغرصفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

مردار بود هر آنکه او را نکشند!

حافظ: تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد!

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معني ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد

هر آن که روي چو ماهت به چشم بد بيند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوي
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد!