بهمن ساكي:اشعار كوتاه

اشعار كوتاه از بهمن ساكي

۱

به فكر كودك بود،
پرندة بي‌بال
درخيال كودك معلول ...

................

۲

نشست بر سيم خاردار
بادكنك
با پرنده‌ها

................

۳

چند قطره خون
چكيده از سرخي پرچم
بر پاي بلند صبح ...

................

۴

كو؟ كو؟
پرندة بي‌پاسخ.

................

۵

چه مي‌كني اين‌جا؟
ميان اين همه زخم
اي خندة گم شده
از شانزده سالگي رخسار ...

................

۶

جيرجيرك
كفش مرا جفت خود پنداشت

تنها به خانه مي‌رفتم.

................

۷

به جاي معلم
در خواب
مشق‌ها را زلزله خط زد.

................

۸ و ۹

دست‌ها بالا!
كودك، پرسشي دارد:
چگونه با دو انگشت مفقود
به ميراژها شليك كنم؟
------
كودك هست و
به آسمان بي‌تعطيل اشاره‌اي نيست
ميراژها
ردّ انگشت‌ها را گرفته‌اند.

................

۱۰

آنان كه به سنگسار آسمان رفتند
سرشكسته
برگشتند.

 

 

حسرت

 

ايكه در خلوت من بوي تو پيچيده هنوز
ياد شيرين تو تا مرگ همآغوشم باد
ابر تاريكم و از گرية اندوه پرم
حسرت ديدن خورشيد فراموشم باد!

عارف قزويني: از خون جوانان وطن لاله دميده

هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطّة ري رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

***

از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در ساية گل بلبل از اين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده

***

از اشك همه روي زمين زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشة ايام بتر كن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن

***

از دست عدو نالة من از سرِ درد است
انديشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است
جان‌بازي عشاق نه چون بازي نرد است
مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است

***

عارف ز ازل تكيه بر ايام نداده است
جز جام به كس دست چو خيام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگي ننگ به يك نام نداده است...

عارف قزويني

منصور اوجي: و شعر ...

هنر، دريغ مرگ زيبائي است. (ناباكوف)

...

هر آدمي‌اي به فصل گل زيباست
هر آدمي‌اي به فصل زيبائي ...

پائيز دري است تا به برگ و برف
پائيز دري است تا به شيدائي

هر آدمي‌اي دري به روي مرگ
هر آدمي‌اي دري به تنهائي

وشعر، دري به روي كل غم
وشعر، دريغ مرگ زيبائي!

منصور اوجي


 

نوشين داودي: آيه‌هاي نستعليق

آیه هایی به خط نستعلیق ... خرقه ای از نبوتم بخشید

 تا مرا در حرای باورِ تو ... محوِ آوایِ جبرئیلی دید

 

امّی ام من برای خواندنِ تو ... راهِ اعجاز هم نمی دانم

 چشم های تو رمزِ انجیل است ... که براندامِ مریمم تابید

 

نثرِ رفتار تو مسیحا گون ... نظمِ گفتار تو محمد سان

ساحرِ دستهایِ فرعونی ... پایِ موساییِ تو را بوسید

 

نام تو تکیه گاه معجزه ها ... اسم اعظم کلید اعجاز است

 از تو باید شنید نامت را ... یا ز عیسای ناصری پرسید ؟!

 

نقش گلدسته های مسجد عشق ... طرح اسلیمی کلام تو است

صوتِ داودی تو را باید ... لابلای نتِ اذان پیچید

 

در گلستان آتش عشقت ... ذبح من بیت بیت این غزل است

بت شکن می شود به خاطرِ تو ... آنکه از کشتن پسر ترسید

 

به امیدِ صفای دیدارت... سعی را عاشقانه پوییدم

هاجرم من کنیزِ درگه ِ تو ... زمزم از رنج های من جوشید

 

بیت احرامِ من غزل پوش است ... در طوافِ تو بال باید زد

درنمازی که روبه قبله ی توست ... سجده در سجده می توان رقصید

 

 وحی کن بر من ای خدای غزل ... آیه هایی به خط نستعلیق

من پُر از سوره های لبیکم ... تو سراپا تجسم توحید!

قيصر امين‌پور: نفروشيد ...

این حنجره، این باغ صدا را نفروشید

این پنجره، این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما، باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به خدا، دلخوشی ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز اشک و بجز آه

پس دست کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه‌ای جز دل ما نیست

آیینه شمایید؛ شما را نفروشید

در پیله پروانه بجز کِرم نلولد

پروانه پرواز ِ رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هروله‌ي سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

این منظره دورنما را نفروشید!

..::: قيصر امين‌پور :::..

دلقك

روزی به روانپزشک رفتم و از غم بزرگی که در دل داشتم براي دكتر تعريف کردم.

 دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود.

 لبخند تلخی زدم و گفتم: من همان دلقکم…!