بهمن ساكي:اشعار كوتاه
۱
به فكر كودك بود،
پرندة بيبال
درخيال كودك معلول ...
................
۲
نشست بر سيم خاردار
بادكنك
با پرندهها
................
۳
چند قطره خون
چكيده از سرخي پرچم
بر پاي بلند صبح ...
................
۴
كو؟ كو؟
پرندة بيپاسخ.
................
۵
چه ميكني اينجا؟
ميان اين همه زخم
اي خندة گم شده
از شانزده سالگي رخسار ...
................
۶
جيرجيرك
كفش مرا جفت خود پنداشت
تنها به خانه ميرفتم.
................
۷
به جاي معلم
در خواب
مشقها را زلزله خط زد.
................
۸ و ۹
دستها بالا!
كودك، پرسشي دارد:
چگونه با دو انگشت مفقود
به ميراژها شليك كنم؟
------
كودك هست و
به آسمان بيتعطيل اشارهاي نيست
ميراژها
ردّ انگشتها را گرفتهاند.
................
۱۰
آنان كه به سنگسار آسمان رفتند
سرشكسته
برگشتند.