هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطّة ري رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

***

از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در ساية گل بلبل از اين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده

***

از اشك همه روي زمين زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشة ايام بتر كن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن

***

از دست عدو نالة من از سرِ درد است
انديشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است
جان‌بازي عشاق نه چون بازي نرد است
مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است

***

عارف ز ازل تكيه بر ايام نداده است
جز جام به كس دست چو خيام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگي ننگ به يك نام نداده است...

عارف قزويني