غفلت تو روز روشن!
انگار ديريست به تيره روزي عادت كردهايم. بلندترين شب سال (يلدا) را جشن ميگيريم و از كنار بلندترين روشنايي روز (اول تير) بي تفاوت ميگذريم...!
انگار ديريست به تيره روزي عادت كردهايم. بلندترين شب سال (يلدا) را جشن ميگيريم و از كنار بلندترين روشنايي روز (اول تير) بي تفاوت ميگذريم...!
پرچیدن پرندههای کوچک اسیر
روبهروی آسمان باز
و حکم این است:
تو آزادی
اما بمان
جنگل پلنگ دارد.
****
تنگ بلور تنگ
و رقص قرمز ماهی عید
در رؤیاهایی خیس
و حکم این است:
تو آزادی
اما بمان
دریا نهنگ دارد.
****
آوار آرامش و سکوت
در ذهن جنگل انبوه
صدای چکمههای زرد
و پرندههای پریشان
هراسناک
و حکم این است:
تو آ...
آهستهتر
انسان تفنگ دارد...!
نقل از وبلاگ چكامه
علي عين عدالت، عشق، عرفان
علي اوج عروج روح انسان
يلي اندر شجاعت بيهمآورد
علي برتر ز خلق و دون يزدان
زكعبه تا به مسجد خطي از خون
كشيدو رفت تا ديدار جانان
علي را جز خدا نشناسد، آري
علي هم جز خدا نشناسد از جان
ندارد وصف او پايان وليكن
بضاعت نيست ما را بيش. پايان!
الف شين
خوش بحالشون
پسر همسايه امروز ميگفت:
چون امسال معدلش بيست شده
ديشب شام نون سنگك با پنير تازه خوردن
تازه همه لامپاي خونشونم روشن بوده
...
منم امسال معدلم بيست شده
اما كاش نشده بود
اينجوري شايد كمتر جلوي دوستم خجالت ميكشيدم...!
به نقل از وبلاگ هذيونهاي پسري از سياره زمين
هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم، گم شدم...
آنقدر که در من ترس از گرفتن دستی هست، هراس از گم شدن نیست!
--------------------------------
درگير ساعت هاي دنيا
دلتنگ شادي هاي شيرين
بي چتر و باراني نشستيم
محكوم باران هاي سنگين
در گير و دار آرزوها
روياي شيرين ِرسيدن
بي تاب از عشق تو گفتن
بي بال از دنيا پريدن
اي عشق طاقت سوز من واي
فانوس اين دنياي بيدار
ديدار با لمس تو ممكن
پرواز از دست تو دشوار
اين سنگ ها، اين نارون ها
رد عبور كاروانی ست
اين اسمهاي ساكت و سرد
از غربت دنيا نشانی ست
با من گلوي تشنه اي ماند
اين ابر ها باران ندارند
پايان اين افسانه ها كو؟
افسانه ها پايان ندارند
مثل كبوترهاي عاشق
كا ش اين دل زخمي رها بود
آن سيب هاي چيده ي سرخ
شيريني دنياي ما بود ...
۱
به فكر كودك بود،
پرندة بيبال
درخيال كودك معلول ...
................
۲
نشست بر سيم خاردار
بادكنك
با پرندهها
................
۳
چند قطره خون
چكيده از سرخي پرچم
بر پاي بلند صبح ...
................
۴
كو؟ كو؟
پرندة بيپاسخ.
................
۵
چه ميكني اينجا؟
ميان اين همه زخم
اي خندة گم شده
از شانزده سالگي رخسار ...
................
۶
جيرجيرك
كفش مرا جفت خود پنداشت
تنها به خانه ميرفتم.
................
۷
به جاي معلم
در خواب
مشقها را زلزله خط زد.
................
۸ و ۹
دستها بالا!
كودك، پرسشي دارد:
چگونه با دو انگشت مفقود
به ميراژها شليك كنم؟
------
كودك هست و
به آسمان بيتعطيل اشارهاي نيست
ميراژها
ردّ انگشتها را گرفتهاند.
................
۱۰
آنان كه به سنگسار آسمان رفتند
سرشكسته
برگشتند.
ايكه در خلوت من بوي تو پيچيده هنوز
ياد شيرين تو تا مرگ همآغوشم باد
ابر تاريكم و از گرية اندوه پرم
حسرت ديدن خورشيد فراموشم باد!
هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطّة ري رشك ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
***
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در ساية گل بلبل از اين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
***
از اشك همه روي زمين زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشة ايام بتر كن
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن
***
از دست عدو نالة من از سرِ درد است
انديشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است
جانبازي عشاق نه چون بازي نرد است
مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است
***
عارف ز ازل تكيه بر ايام نداده است
جز جام به كس دست چو خيام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگي ننگ به يك نام نداده است...
عارف قزويني
هنر، دريغ مرگ زيبائي است. (ناباكوف)
...
هر آدمياي به فصل گل زيباست
هر آدمياي به فصل زيبائي ...
پائيز دري است تا به برگ و برف
پائيز دري است تا به شيدائي
هر آدمياي دري به روي مرگ
هر آدمياي دري به تنهائي
وشعر، دري به روي كل غم
وشعر، دريغ مرگ زيبائي!
منصور اوجي
تا مرا در حرای باورِ تو ... محوِ آوایِ جبرئیلی دید
امّی ام من برای خواندنِ تو ... راهِ اعجاز هم نمی دانم
چشم های تو رمزِ انجیل است ... که براندامِ مریمم تابید
نثرِ رفتار تو مسیحا گون ... نظمِ گفتار تو محمد سان
ساحرِ دستهایِ فرعونی ... پایِ موساییِ تو را بوسید
نام تو تکیه گاه معجزه ها ... اسم اعظم کلید اعجاز است
از تو باید شنید نامت را ... یا ز عیسای ناصری پرسید ؟!
نقش گلدسته های مسجد عشق ... طرح اسلیمی کلام تو است
صوتِ داودی تو را باید ... لابلای نتِ اذان پیچید
در گلستان آتش عشقت ... ذبح من بیت بیت این غزل است
بت شکن می شود به خاطرِ تو ... آنکه از کشتن پسر ترسید
به امیدِ صفای دیدارت... سعی را عاشقانه پوییدم
هاجرم من کنیزِ درگه ِ تو ... زمزم از رنج های من جوشید
بیت احرامِ من غزل پوش است ... در طوافِ تو بال باید زد
درنمازی که روبه قبله ی توست ... سجده در سجده می توان رقصید
وحی کن بر من ای خدای غزل ... آیه هایی به خط نستعلیق
من پُر از سوره های لبیکم ... تو سراپا تجسم توحید!
این پنجره، این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما، باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، به خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز اشک و بجز آه
پس دست کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آینهای جز دل ما نیست
آیینه شمایید؛ شما را نفروشید
در پیله پروانه بجز کِرم نلولد
پروانه پرواز ِ رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هرولهي سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید!
..::: قيصر امينپور :::..
دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود.
لبخند تلخی زدم و گفتم: من همان دلقکم…!
به نظر من آدمها دو دسته هستن :
یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...
یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...
یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...
یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...
یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...
یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...
یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...
یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...
یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...
یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...
یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...
یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...
یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده وك و ...
یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...
یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...
یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...
کلا معیار همه چیز "من" هستم و نه حقیقت!
چگونه خاک نفس می کشد؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی !
شکست چهره مهر
فسرد سینهي خاک
شکافت زَهرهي سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین، هول کرده بود کمین
به تنگنای زمان، مرگ کرده بود درنگ !
به سر رسیده جهان ؟
پاسخی نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد؟
کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی ….
چگونه خاک نفس می کشد؟ بیاموزیم:
شکوه رستن اینک:
طلوع فروردین !
گداخت آنهمه برف
دمید اینهمه گل
شکفت اینهمه رنگ!
زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم
نفس کشید زمین
ما چرا نفس نکشیم ؟
فریدون مشیری

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله «بور»، «فرمي»، «شوريندگر»، «ديراگ» و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشأ و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند؛ چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند
. دکتر مي گفت: براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تأکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فوراً يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم.به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند
. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد.آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است. بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند
. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت: دقيقاً من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند. آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با «س» شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با «س» شروع مي شود به نشانه ي رويش.. ماهي با «م» به نشانه ي جنبش، آينه با «آ» به نشانه ي يکرنگي، شمع با «ش» به نشانه ي فروغ زندگي و ... . همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نميزد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند.بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب ميرود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود
. از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟ ميگويد : ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!خوب است که آدم به بهانه ي نوروز يا هر بهانه ي خوب ديگر ، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند
.در خون طپيده واژه، واي اين چه روزگاريست؟
پژمرده هرچه گل بود، آه اين چهسان بهاريست؟
هر شاخه گل خميده، از هرزه باد مسموم
هر برگ سبز، زرد و بر دار شاخساريست
خنجر به پشت دارم، ميسوزد استخوانم
در رگ بجاي خونم، جوبار درد جاريست
تلخی است در دل جام، ما را نمي دهد كام
درمان دردم اي دوست، مستيّ بي خماريست
باشد كزين خزانم، راهي به دوست باشد
ورنه بهار هر سال، تكرار بيقراريست!
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است. جشن ملی را همه می شناسند که چیست. نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید. پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب، تکرار ملال آور است و بیهوده، «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشنهای جهان فخر میفروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا يک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتنها و شور زادنها و سرشار از هیجان هر "آغاز". جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی میشکفد، اشک شوق می بارد، فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر، فرسوده و گاه بیهوده می شوند، رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد. چه، نوروز راه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست.
دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان - که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود، هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد - از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است. قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند.
در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود.
ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که
" مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. "
عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند.
حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.
هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت.
انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار " یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. "
قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است.
و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم.
هزار بادهي ناخورده در رگ تاك است ...
بپیچ ای تازیانه !خرد کن، بشکن ستون استخوانم را
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شبفروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن، خوار کن، نابود کن در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیانسوز اجانب تار کن، پاشیده کن از هم
پریشان کن، بسوزان، در به در کن آشیانم را
بخون آغشته کن، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه، سر افسرده جانم را
به دریای فلاکت غرق کن، آواره کن، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها، کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را
با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کار را
سر می دهم پیگیر و بی پروا !
و در فردای انسانی
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به دست پینه بسته، میفرازم پرچم پرافتخار آرمانم را!
.....
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارة انديشه هاي ژرف
تا مرز ناشناختة مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
.....
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا
كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
.....
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب! آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را ...!

در نيست، راه نيست
شب نيست، ماه نيست
نه روز و نه آفتاب
ما بيرون زمان ايستاده ايم
با دشنهی تلخي در گرده هايمان
هيچكس با هيچكس سخن نمي گويد
كه خاموشي به هزار زبان در سخن است
در مردگان خويش نظر ميبنديم
با طرح خندهاي
و نوبت خود را انتظار ميكشيم
بي هيچ خندهاي!
دستي كه ناشيانه به چيدن گلي برود
رنجشش از تيغ
از ياد او خواهد برد
كه چه چيز او را به سمت گل كشانده بود
.
.
.
گاه زيبايي چه ظالمانه تباه مي شود!
بوي عيدي، بوي توپ
بوي کاغذ رنگي
بوي تندِ ماهيدودي وسط سفرهي نو
بوي ياسِ جانمازِ ترمهي مادربزرگ
با اينا زمستونو سرميکنم
با اينا خستگيمو درميکنم
شاديِ شکستنِ قلّک پول
وحشت کمشدنِ سکّهي عيدي از شمردنِ زياد
بويِ اسکناسِ تانخوردهي لاي کتاب
با اينا زمستونو سرميکنم
با اينا خستگيمو درميکنم
فکرِ قاشقزدنِ دخترِ نازِ چشمسياه
شوقِ يک خيزِ بلند از رويِ بتّههاي نور
برقِ کفشِ جفتشده تو گنجهها
با اينا زمستونو سرميکنم
با اينا خستگيمو درميکنم
عشقِ يک ستارهساختن با دولک
ترسِ ناتمومگذاشتنِ جريمههاي عيدِ مدرسه
بوي گلِ محمّدي که خشکشده لايِ کتاب
با اينا زمستونو سرميکنم
با اينا خستگيمو درميکنم
بويِ باغچه، بويِ حوض
عطرِ خوبِ نذري
شبِ جمعه، پِيِ فانوس
تويِ کوچه گمشدن
تويِ جويِ لاجوردي، هوسِ يه آبتني
با اينا زمستونو سرميکنم
با اينا خستگيمو درميکنم
با اينا بهارو باور ميکنم!
********************
پيشاپيش بهاري سبز و دل انگيز برايتان آرزو ميكنم.
ديريست غريبه اي مرا مي پايد
عاشق شده بر دو چشم مستم شايد
امروز دلم حقيقتي را فهميد:
ديوانه ز ديوانه خوشش مي آيد!

از پشت ميله هاي قفس گفتم:
اي درخت!
اين عنكبوت ابر
انگار جاي تار
ديوار مي تند
برگي فشاند و گفت:
خورشيد از زيادي خون شرم مي كند!
وه! چه بیرنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم؟!
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم!
این جهان وآن جهان مرا مطَلب
کاین دو گم شد درین جهان که منم!
