در خون طپيده واژه، واي اين چه روزگاريست؟

پژمرده هرچه گل بود، آه اين چه‌سان بهاريست؟

هر شاخه گل خميده، از هرزه باد مسموم

هر برگ سبز، زرد و بر دار شاخساريست

خنجر به پشت دارم، مي‌سوزد استخوانم

در رگ بجاي خونم، جوبار درد جاريست

تلخی است در دل جام، ما را نمي دهد كام

درمان دردم اي دوست، مستيّ بي خماريست

باشد كزين خزانم، راهي به دوست باشد

ورنه بهار هر سال، تكرار بيقراريست!