بيزارم ازين شب، شب بي شوق و تمنا

داد از غم امروز، ز دلتنگي فردا

داد از شب يلدا

از خويش و  ز خويشان همه يكباره بريدند

كردند چو بيگانه غم دوست تماشا

داد از شب يلدا

بر چهره‌ي كس نيست نشان از گل لبخند

خشكيده و پ‍ژمرده به لب اين گل زيبا

داد از شب يلدا

دلگيرم از اين شب، زسياهيّ و تباهي

بگذار برآن نقطه پايان تو خدايا!

داد از شب يلدا...