داد از شب يلدا...
بيزارم ازين شب، شب بي شوق و تمنا
داد از غم امروز، ز دلتنگي فردا
داد از شب يلدا
از خويش و ز خويشان همه يكباره بريدند
كردند چو بيگانه غم دوست تماشا
داد از شب يلدا
بر چهرهي كس نيست نشان از گل لبخند
خشكيده و پژمرده به لب اين گل زيبا
داد از شب يلدا
دلگيرم از اين شب، زسياهيّ و تباهي
بگذار برآن نقطه پايان تو خدايا!
داد از شب يلدا...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ ساعت توسط الف شين
|