گلهای مصنوعي

بــهزیر سقف تنهایی، تویی تنها که میمــانی
من آن غوغای خاموشم که رازم را تو میدانی
در این دمکرده گورستان، حیات تـازهام دادی
تو چشمانداز یک ساحل، میان بحر طوفانی
میان خندهات پنهان، هــــزاران راز عیاری
درون گفتهات پیدا، دوصـد آیات شیطانی!
اگر خارم وگر خاکم، چه باک از طعنهام باشد
ازین گلهای مصنوعی، تو هم جانا گریزانی
به دل آهسته میگویم: چه پایان غمانگیزی
حریف عشق میبازد درین بازی به آسانی!
جنوناست عاشقی ای دل، تو تکرار جنون کردی
«چرا عاقل کند کاری کـــه باز آرد پشیمانی؟»