تمناي شب

ما در این ظلمت شب، جز تو تمنا نکنیم
زخم هجران تو جز با تو مداوا نکنیم
ما مقیمان سر کوی نگاریم و دگر
عزم هر باغ و گل و سبزه و صحرا نکنیم
روزگاریست که مائیم و شب و خیل خیال
تکیه زین پس به خیال و شب و رؤیا نکنیم
ماجرای من و تو، قصهي بیتابی و عشق
قصهي ساده همان به که معما نکنیم
دیدگان همه روشن ز فروغ مه ماست
ما چرا سایهي معشوق تماشا نکنیم؟
بیقراریم و تب عشق تو میسوزدمان
لیکن از بهر شکایت ز تو لب وا نکنیم
در هوای رخ چون شمع تو از آتش عشق
پر بسوزیم چو پروانه و پروا نکنیم
تا که خورشیدصفت، چهره به ما بنمودی
جز به سوی افق روی تو در وا نکنیم
بر کویر دل ما خار خزان میروید
طمع شاخه گل از صخرهي خارا نکنیم
چشمهي اشک خروشید سحرگه که چرا
دیده در هجر رخ خوب تو دریا نکنیم
بیستون ساختهام با غمت از شعر و غزل
ما دگر داعیهي عشق تو حاشا نکنیم
پانزدهمديماه ۱۳۷۸