من توبه می کنم زهمه گفته های خویش

آغاز می کنم همه ناگفته های خویش

بی عشق، روزگار به بطلان همی گذشت

خلقی خجل خزیده به کاشانه های خویش

لالایی زمانه مرا غرق خواب کرد

پرکردگوش دل همه زافسانه های خویش

افسون او فسرد به جان شور عقل را

آهسته ام ببرد به بیراهه های خویش

افسوس، روزگار جوانی به باد رفت

مستغرقیم باز در اندیشه های خویش

دیدم بسی که چشمه خورشید تیره شد

عبرت نبودچشم مرا دیده های خویش

می سوزم از درون و به لبخنده باز هم

تکرار می کنم شکستن آن توبه های خویش!

خاموش می شود همه شب شور عاشقی

فردا دوباره این منم و نغمه های خویش