حضرت مولانا: مقصود باده بودش...!
دیدم نگار خود را، می گشت گرد خانه برداشته ربابی، می زد یکی ترانه
با زخمه ی چو آتش، می زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش، از باده ی مغانه
در پرده ی عراقی، می زد بنام ساقی مقصود باده بودش، ساقی بدش بهانه
ساقی ماهرویی، دردست او سبویی از گوشه ای در آمد، بنهاد درمیانه
پر کرد جام اول، زان باده مشعّل در آب هیچ دیدی، کآتش زند ز ناله؟
بر کف نهاده آن را، از بهر دلستان را آنگه بکرد سجده، بوسید آستانه
بستد نگار از وی، اندر کشید آن می شد شعله ها از آن می، بر روی او دوانه
می دید حسن خود را، می گفت چشم بد را
نی بود و نی بیاید، چون من درین زمانه!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت توسط الف شين
|