کاش...
که در این خندهي من، موج غمیست
و درونم چه تبیست
کاش میفهمیدند
دلسپردن آسان
دلبریدن سخت است
کاش میدانستی
من دلم میخواهد
دور از چشم بد بیخبران
تا زمین هست و زمان
بنشینم پیشت
صحبت از عشق کنم تا به ابد
تا همه هستی من
در شب چشمانت
محو و نابود شود
کاش میدانستی
آدمی، «آه» و «دمی» است
بیوفا یار قدیمی
کاش میدانستی
در جهان چیزی هست
که «وفا» مینامند
من از آن لبریزم
تو از آن بیخبری
کاش میفهمیدند
از سرانگشتانت
هرم احساس و نوازش جاریست
جای خون در رگ من
یاد تو در سفر است
جای گلواژهي نام تو در این دفتر شعر
بینهایت خالیست
حسرت دیدن تو
بر دل عاشق من
تا همیشه باقیست
۲۸ تير ۱۳۷۹